تبليغاتX
دفتر خاطرات من و فندق

دفتر خاطرات من و فندق

! تنها چیزی که من می خوام تو این دنیا داشته باشم، فندقمه

نمیدونم باید بگم سلام یا خداحافظ عزیز دلم!

این آخرین نوشته منه قبل از رفتنم به خدمت سربازی!

وای ی ی ی! امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود! چقدر خوش گذشت! تو کنارم بودی! باهم رفتیم غذا خوردیم! از کناره خیابون واست آناناس و گوجه سبز و توت فرنگی خریدم! باهم خوردیم تو ماشین! همش می گفتی من اینارو نمی برم خونه! آخر سرم انقدر اصرار کردم بردی!  نهار عجب چسبید! کوچه ی (پ) هم که کلی خندیدیم! عجب کاری کردیما! باورم نمیشه اصلا!

راستی، آقا گوسفند ما چطوره؟ می بینم که خیلی باهاش رفیق شدی! خوش بحالش دیگه! حسودیم شد بهش! کلی!

امروز واسه اولین بار با هم تنها بودیم! واسه اولین بار باهم ناهار خوردیم! واسه اولین بار اومدم دنبالت با ماشین! اولین بار بردمت دانشگاه! توجه کردی چه چیزای با ارزشی انجام شده امروز؟ واسه من که یه دنیا می ارزن همشون! هیچ وقتم فراموششون نمی کنم!

فندقم امروز انقدر ناز شده بود! یه پارچه ماه شده بود! نگاش که می کردم، همه جام می لرزید! مخصوصا دلم! یه غوغایی بر پا بود توش! اصلا با کلمه ها نمیشه بگم بخدا! ولی قد ستاره های آسمون، ازت ممنونم که امروز با من بودی! خیلی ممنونم!

نوبتی هم باشه، نوبت خدافظیه فندقم! چون تو بهم گفتی که اصلا ناراحت نباشم، دیگه ناراحت نیستم! با امید اینکه زود برم و برگردم پیشت، روزهارو اونجا میگذرونم! فقط منتظر تو و تولدت می مونم اونجا! یادته اون بندی که به دستت بسته بودی رو گفتم می خوام ببندم دستم، ببرم با خودم؟ الان بابام اینا و چند نفر دیگه گفتن که اجازه نمیدن کسی همچین چیزایی ببره! حیف که نشد ببرمش! ولی امشب رو می بندم به یاد تو!

خودت می دونی، ولی بازم میگم، مطمئن باش که هر لحظه به یادتم! بدون که یکی هست که بهت فکر میکنه! تو نوشته ی قبلمم گفتم! دیگه نمی دونم چی بگم،چجوری بگم! خودت بهتر میفهمی منو!

منتظرم برگردم و اون چیزو رو که باید بشنوم رو ازت بشنوم! این دو ماه فرصت خوبیه! خواهش می کنم به درس هات برس! اصلانم نگران نتیجه نباش! تو تلاش خودتو بکن، بقیه اش توکل بر خدا، مطمئنم خوب میشه  کمی هم به من فکر کنا! باشه؟

اینم تقدیم به شما ک می دونم الان کلی حوابت میاد و منتظری زود بخونی!

اینم دل من، تحویل شما:

واسم دعا کن، خیلی خیلی مواظب خودت باش! سپردمت به همون خدای آسمونا! به امید دیدار فندق، نینی، نفس، نازنین

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:56 توسط من| |
سلام خوشگلی

یادته بهت گفته بودم که تو هرجا باشی من حست می کنم؟ هان؟ راستش دیروز همین اتفاق افتاد! آهان، اینم یادته گقتم که از خون تو رگ هات بهت نزدیک ترم؟!؟ بذار بگم چرا اینارو گفتم الان!

از نوشته های روز قبلم که می دونستی حالم کمی خوب نبود! ولی امروز که دارم اینارو می نویسم، باید بهت بگم که خیلی خوبه حالم.  دلیلش خود خودتی!  همین فندقی!  یکی به خاطر کامنتی که داده بودی و من به حرفت گوش دادم و دیگه حالم خوب شد! مهم تر از همه اینکه.... بگم؟ هان؟ بگم؟

دیروز دیدمت ت ت ت ت ت ت  با دوستت بودی! همون که یه مانتو ی بنفش پوشیده بود. وای، انقدر خوشحال شدم که نگو! کلی کیف کردم. به قول خودت  شده بودم! از دور یه دل سیر نگات کردم فندق! ولی تو منو ندیدی! و این یعنی تصدیق جمله های بالایی.

دیشب نشد بیام نت و بنویسم! آخه خونه نبودم. چون پس فردا دیگه وقت رفتنه، پسر عمه هام با اصرار فراوان منو بردن خونه ی خودشون و به قول معروف شب رو دور هم بودیم! از بعضی خاطره هامون گفتیم، خندیدیم، اونا از سربازی خودشون گفتن، آهنگایی رو که دوست داشتیم با صدای بلند گوش دادیم، رقصیدیم باهم. در کل شب خوبی بود.

امروزم از صبح دانشگاه بودم، دیگه همه ی کارامو انجام دادم و از اونجا هم تموم شدم. الانم خونم و هنوز ناهار نخوردم. خیلی هم گشنمه!

راستی، امروز تولد عسل خانومه ماست! قربونش برم امروز شده ۴ سال تموم. آخی ی ی! از همینجا می گم که دایی جون، عسل خوشگلم، تولدت مبارک باشه! انشالا عروسیه دایی جونت  ای وای، چی نوشتم! یکی نیست بگه پسر خجالت بکش  بگذریم، یه کم دیگه هم باید برم واسش کادو بگیرم! ولی نمی دونم چی؟! انقدر واسش عروسک گرفتم که تو اتاقش دیگه جا نمونده، دارن از سر و گردن هم بالا میرن!

آهان ن ن ن ن ن ن! حالا نوبت شماست! که گفتی درس نمی خونی؟ ها؟ درست شنیدم یعنی؟ یعنی فندق به حرف من گوش نداده، به برنامش عمل نمی کنه؟ وا ی ی ی ی!  صبر کن، فردا که می بینمت............... نمی خوام این بحث رو طولش بدم، بمونه سر وفتش!

فردا بعد از کلی روز، هم قراره ببینمت، هم صدای نازتو بشنوم! کلی خوش به حاله من!

(پ) اون روز بهم گفت که یه کاری نکنم! خودتم می دونی چی! انقدر ناراحت شدم! شاید مهم ترین دلیل حال بدم، همین بود! نمی دونم دلیلشو، ولی من به خواستت خیلی احترام می ذارم و برام خیلی مهمه همه ی حرفات! خیلی بر خلاف میلم بود این موضوع، ولی تویی! فندق اینجوری خواسته! دیگه کسی هم روش حرفی نمیزنه!

این عکس و جمله هایی که روش نوشتم رو هیچ وقت فراموش نکن! مخصوصا وقتی که اینجا نیستم!

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 14:55 توسط من| |
سلام فندق

امروز کلا از لحظه ای که بیدار شدم تا همین الان، به قول خودت تو مود سکوت بودم! انقدر دلم گرفته بود که نگو. فقط آهنگ گوش دادم. آخه حدست درست بود! دیشب نتونستم بخوابم. تا حوالی صبح بیدار بودم. ساعت ۱۲ بیدار شدم. یه دوش گرفتم و رفتم سر کلاس. امروز ازشون امتحان گرفتم و اون کلاسم تموم شد. دیگه چیزی نمونده به رفتنم!

دلیل اینم که دیر دارم می نویسم اینجا اینه که خونه ی عموم اینا بودیم، تازه رسیدم. حتی الان لباسام رو هم عوض نکردم!

امروز من که اینجوری گذشت، تو هم که مهمون داشتی. امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون. فکر کنم کلی غیبت کردینا!

دیگه نمیدونم چی بنویسم امشب! سکوت سکوت سکوت!

این شعر رو خیلی دوست دارم، تقدیمش می کنم به تو که اینهمه خوشگلی. امیدوارم خوشت بیاد

شب بخیر فندق خانوم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 11:58 توسط من| |
سلام فندق

این اولین نوشته ی من تو وبلاگمونه!  

نمی دونم الان که دارم اینارو می نویسم، تو میای می خونی یا نه! چون شاید خبر نداشته باشی که من اینجا شروع کردم به نوشتن! (به خاطر همون قراری که باهم گذاشتیم، تا چهارشنبه)

امیدوارم که حالت خوبه خوب باشه و بتونی اون کاری رو که به خاطرش برنامه ریزی کردی رو انجام بدی! وای به حالت اگه چهارشنبه بفهمم که ....  حالا بگذریم!

راستش نمی خواستم قبل از رفتنم اینجا بنویسم! قبل از اینکه اون روز موعود برسه و من جوابمو بگیرم! آخه شاید ... ول کن! نمی خوام منفی فکر کنم! و هم اینکه نمی تونستم تصمیم بگیرم که چه جوری شروع کنم به نوشتن! بعد یهویی دلم خواست بیام و همین چیزایی رو که الان می خونی رو بنویسم برات!

می خوام از شروع داستان بگم! از همون اوله اولش! اینارو می نویسم که واسه همیشه بمونن!

اواخر بهمن بود که فندق در کنار دوستش که همکلاسی دانشگاه من بود، رویت شدن!

تقریبا هفته اول اسفند بود که باهم شروع کردیم به چت کردن!

من هرچی می گفتم، فندقم می گفت: نه!

نمی دونم چی شد که بالاخره من و فندق، دقیقا روز تولد من، همدیگه رو واسه بار اول دیدیم! رو در رو!

وا ی ی ی، طعم پاستیل هایی که واسم خریدی، اصلا یادم نمیره!

بهترین تولدم تا به این لحظه ی زندگیم و بهترین هدیه رو همون روز گرفتم! دوست مشترکمون (پ) که اگه نبود، من فندق رو اصلا نمی دیدم، یه روبان زده بود به دست فندق و بهم گفت که کادو بهتر از این ندارم بهت بدم!  یه فندق ناز و خوشگل بهم هدیه داد!

من اون روز یه دسته گل به فندق دادم که خدارو شکر خیلی خوشش اومد. اینم عکسش:

خلاصه اینکه اون روز یکی از بهترین روز های زندگی من بود و هیچ وقت از خاطرم نمی ره!

بعد از اون روز من و فندق چند بار هم تلفنی با هم حرف زدیم! چون من قراره یک اردیبهشت برم خدمت سربازی، قرار شده که یه روز قبل رفتنم، من و فندق با هم بریم بیرون. بی صبرانه منتظرم. آهان، داشت یادم میرفتا! قرار هم شده که تا چهارشنبه اصلا با هم صحبت نکنیم!

حیف که چند روز دیگه دارم می رم! ولی بهت قول میدم که هر روز اینجا بنویسم برات.

یکی بود،یکی نبود

زیر این سقف کبود، یه غریبه آشنا،دل و جونمو ربود!

اینطوری نگام نکن، گله یاسه مهربون

اون غریبه خودتی!! همیشه بامن بمون

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 23:42 توسط من| |